باز هم دریچه ای به لال ترین خاطره ی این سرزمین، برای دو گوش بی گوشواره، که دلم تنگ تکاندن است و آوازهای بی حنجره از شاخه هایم میپرسند سرگذشت هزار لیلی را، ومن به غروبها که می رسم،برای بی آوازی بهار،مرثیه ای می سرایم تا این " قناری لال " نشسته بر "بافه های بارانی"،دیوانهایش را بباراند و رازهایش ترانه شود.